
Once, there lived a couple who loved to collect antiques. They were always on the look out for items to add to their collection. One day, they saw a beautiful teacup in a small antique shop. They asked the sales lady, "May we see that teacup? We've never seen one quite so beautiful." As the lady handed it to them, suddenly the teacup spoke.
"You see, I haven't always been a teacup. There was a time when I was just red clay. My master took me and rolled me and patted me over and over. I yelled out, ‘Leave me alone,’ but he only smiled, ‘Not yet.’ Then I was placed on a spinning wheel, and suddenly I was spun around and around and around. ‘Stop it! I'm getting dizzy!’ I screamed. But the master only nodded and said, ‘Not yet.’' Then he put me in the oven. I never felt such heat. I wondered why he wanted to burn me, and I yelled and knocked at the door. I could see him through the opening, and I could read his lips, as he shook his head, ‘Not yet.’
Finally, the door opened, he put me on the shelf, and I began to cool. ‘There, that's better,’ I said. And he brushed and painted me all over. The fumes were horrible. I thought I would gag. ‘Stop it, stop it!’ I cried. He only nodded, ‘Not yet.’ Then suddenly he put me back into the oven, not like the first one. This was twice as hot, and I knew I would suffocate. I begged. I pleaded. I screamed. I cried. All the time I could see him through the opening nodding his head saying, ‘Not yet.’ Then I knew there wasn't any hope. I would never make it. I was ready to give up. But the door opened, and he took me out and placed me on the shelf. One hour later he handed me a mirror and said, ‘Look at yourself!’ And I did. I said, ‘That's not me, that couldn't be me. It's beautiful. I'm beautiful!’
‘I want you to remember, then,’ he said, ‘I know it hurts to be rolled and patted, but if I had left you alone you would have dried up. I know it made you dizzy to spin around on the wheel, but if I had stopped, you would have crumbled. I knew it hurt and was hot and disagreeable in the oven, but if I hadn't put you there you would have cracked. I know the fumes were bad when I brushed and painted you all over, but if I hadn't done that you never would have hardened; you would not have had any color in your life. If I hadn't put you back in that second oven, you wouldn't survive for very long because the hardness would not have held. Now you are a finished product. You are what I had in mind when I first began with you’"
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت: حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند: نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد...

گفتم : در گروه خودتان چه کاره اي؟
گفت : دروازه بان دلم
گفتم : اينم شد کار ؟ برو توي خط حمله.
گفت: فکرم از دل مطمئن نيست.دل مثل يک دروازه است.اگر کنترلش نکني پشت سر هم گل ميخوري.
گفتم: چه گلي؟
گفت : گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستي هاي حساب نشده، گل غفلت از اينده و آخرت
گفتم : چطور است جمع شويم و با تيم ابليس مسابقه دهيم؟
گفت : به شرط اينکه خودم دروازه بان باشم چون ميدانم که از چه زاويه اي *توپ گناه* را به طرف دروازه ي دلها پرتاب ميکند
گفتم : قبول . ولي ازکجا اين تجربه را کسب کرده اي؟
گفت: زاويه ي حمله ابليس *غفلت* است و *غرور*، وقتي چراغ *ياد خدا* خاموش ميشود، غفلت و غرور به دشمن *علامت*ميدهند، انگاه توپ شيطان دروازه دل را ميگشايد.شيطان حريف قدري است، نبايد آنرا دست کم گرفت.
گفتم: پس تو *خط دفاع* را بيشتر دوست داري؟
گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبي داشته باشد،مهاجم خوبي هم نميشود.
گفتم : دروازه باني هم عجب لذتي دارد!
گفت : به شرط آنکه گل نخوري و حمله ي شيطان را دفع کني.*جهاد با نفس* به همين خاطر بالاترين و البته سخت ترين مبارزه است.
از: پرنده مهاجر
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه، از مشكلات زندگي حتي شاگردت هم كه هميشه جلو چشمته خبر نداشته باشي؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی هاي تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی و يا ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی اما از علائم ظهور امام زمانت(ع) چيزي ندونی؛
When you apologize it doesn't mean that
you were WRONG and she/he was RIGHT,
it means your relationship matters more
than your pride
عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کردهای و حق با آن ديگري استگاهي عذر خواهی بدان معناست كه آن رابطه بيش از غرورت برايت ارزش دارد.
کسی که به فکر درست کردن آینده خودش نیست ،
نمیتونه آینده کسی باشه . . .
The Precious Stone
A wise woman who was traveling in the mountains found a precious stone in a steam The next day she met another traveler who was hungry, and the wise woman opened her bag to share her food. The hungry traveler saw the precious stone and asked the woman to give it to himShe did so without hesitationThe traveler left rejoicing in his good fortune. He knew the stone was worth enough to give him security for a lifetime But, a few days later, hecame back to return the stone to the wise woman "I've been thinking," he said"I know how valuable this stone is, but I give it back in the hope that you can give me something even more precious Give me what you have withinyou that enabled you to give me this stone"لَن تَنَالُواْ الْبرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ...
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
گزیده ای از سخنان فیلسوف حکیم ملاصدرای شیرازی(ره)

